آغوش آسمان
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست
قطره دلش دریا میخواست، خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا میگفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی راهی از رنج وعشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا شدن نیست قطره عبور کرد، قطره پشت سر گذاشت، قطره ایستاد ،قطره روان شد، قطره منجمد شد، قطره راه افتاد و روان شد، قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست روز دریا شدن خدا قطره را به دریا رساند، قطره طعم دریا را چشید، طعم دریا شدن را اما...! روزی قطره به خدا گفت : از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت : هست. قطره گفت : پس من آن بزرگترین را میخواهم، آن بی نهایت را میخواهم!
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : این جا بی نهایت است! آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای میگشت تا عشق را توی آن بریزد اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت، آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت : حالا تو بی نهایتی زیرا که عکس من در اشک عاشق است...!
| Design By : Night Skin |

