تبليغاتX
آغوش آسمان - آخی چی می کشه؟؟؟


آغوش آسمان

برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست

سلام

امیدوارم که حالتون خوب باشه...

هر کی دوست داره ببینه اوضاع از چه قراره و در جریان نیست پست قبل رو بخونه...

اصلا حالم خوب نیست...حال و روزگار افتضاحی دارم...همش تصویر تصادف رو که گفتن یادم میاد و حالم بد میشه...انگار واقعا خودم توی تصادف بودم...

دیروز دو سه تا از بچه هامون رفته بودن پیش سحر و منم بلاخره به همراه 15 نفر دیگه رفتیم بیمارستان...

مامانش رو دیدیم داشت از حال میرفت...باباش هم به روی خودش نمیاورد که مامانه دوباره طوریش نشه...

سحر هنوز هم که هنوزه توی سی سی یو هستش...از پشت شیشه دیدمش...سرتا پا سفید بود...صورتش اصلا قابل تشخیص نبود...تا دخترخاله اش نگفت این سحر هست ما نشناختیمش...صورت سحر به طرف راست بود و ما از چپ میتونستیم ببینیمش که دیگه پرستارا صورتشو برگردوندن...من به همه میگفتم بچه ها گریه نکنیدا ولی خودم زودتر از همه زدم زیر گریه...به بچه ها میگفتم تندتر راه بیاید ولی توی راهروی بیمارستان کشش نداشتم قدم بذارم...چه حال غریبی داشتم...

بمیرم گناه داره...دلم آتیش گرفت وقتی دیدمش...پاهاش معلوم نبود ملحفه ی سفیدی انداخته بودن روش...دستگاه ها هم جلوش بودن و درست نمیشد تشخیص داد ولی واقعا پاش از ران قطع شده...

همه یه چیزی میگفتن...یکی میگفت توی بیمارستان قطع شده...یکی میگفت توی آمبولانس قطع کردن ..هر کی یه چیزی میگفت...

تا از دخترخاله اش پرسیدیم...میگفت وقتی تریلی میزنه بهش همون موقع پاش قطع میشه و یه جا میوفته...اشکام مهلت نمیدن با لرزش دستام دارم اینارو مینویسم...مینویسم که قدر سلامتیتون رو بدونید و برای دوستم دعا کنید....بمیرم چه دردی رو تحمل کرده...خودش دیده که پاش جدا شده...

.

.

...

 

چند دقه است رفتم توی فکر و گریه کردم و دوباره دارم مینویسم...

سروصورتش همه زخمی و بخیه بود...فشارش از 5 به 12 رسیده(فشار خونش)...مشکل تنفسی داره و از قبل هم که مشکل قلبی داشته...

یه چیز دیگه بگم واقعا دلتون میسوزه واسش...بچه ها میخوان اون پای دیگش رو هم قطع کنن..(به مامانش اینا گفته بودن که اگه تا فردا سیاه باشه قطعش میکنیم...ولی یکی از اقوام نزدیکمون توی همون بیمارستان توی بخش اطلاعاتش کار میکنه و رفتم پیشش و بهش گفتم جریان چیه و از همون جا زنگ زد بالا و از نمیدونم کی  بود پرسید...بچه ها هیچ امیدی بهش نیست..اون پاشو هم قطع میکنن...ولی به هیچ کس (دوستا و مامانش اینا هیچی نگفتم ...)دعا کنید...فقط همین...

دوست پسر رو هم بابای سحر برده بود پاسگاه و یه ماجراهایی داشته...راننده کامیونه هم توی پاسگاه بوده و سند گذاشته و آزاد شده...

تا خودم نمیدیدم که سحر اینطوریه باور نمیکردم...

امروز توی مدرسمون جشن بود(تولد رسول الله)توی اون مجلس هم کلی دعا کردیم و اشک ریختیم آخر مجلس...شما هم دعا کنید...

انشالله که همیشه سالم و سلامت باشید

خدا پشت و پناهتون

یاعلی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 19:29 توسط ساره | |


Design By : Night Skin