آغوش آسمان
برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست
سلام خوبید؟؟؟ حالتون چطوره؟؟؟با چهارشنبه سوری و ایام عید چطورید؟؟؟ پیشاپیش عیدتو مبارک... امیدوارم که توی این سال به هرچی میخواید برسید....سر سفره هفت سین دعا واسه ما و دوستم سحر یادتون نره... بازم یه سال دیگه...چقدر زوددیر میشه.. امیدوارم واسه همه سال خوبی باشه.. بچه ها برام دعا کنید... (در مورد سحر هم بگم که اون پای دیگه اش رو از زیر زانو قطع کردن...مشکل کلیوی پیدا کرده و همه چیز مثله قبل هست...بچه ها براش دعا کنید..) با چندتا عکس میرم... در پناه حق التماس دعا یاعلی سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه... هر کی دوست داره ببینه اوضاع از چه قراره و در جریان نیست پست قبل رو بخونه... اصلا حالم خوب نیست...حال و روزگار افتضاحی دارم...همش تصویر تصادف رو که گفتن یادم میاد و حالم بد میشه...انگار واقعا خودم توی تصادف بودم... دیروز دو سه تا از بچه هامون رفته بودن پیش سحر و منم بلاخره به همراه 15 نفر دیگه رفتیم بیمارستان... مامانش رو دیدیم داشت از حال میرفت...باباش هم به روی خودش نمیاورد که مامانه دوباره طوریش نشه... سحر هنوز هم که هنوزه توی سی سی یو هستش...از پشت شیشه دیدمش...سرتا پا سفید بود...صورتش اصلا قابل تشخیص نبود...تا دخترخاله اش نگفت این سحر هست ما نشناختیمش...صورت سحر به طرف راست بود و ما از چپ میتونستیم ببینیمش که دیگه پرستارا صورتشو برگردوندن...من به همه میگفتم بچه ها گریه نکنیدا ولی خودم زودتر از همه زدم زیر گریه...به بچه ها میگفتم تندتر راه بیاید ولی توی راهروی بیمارستان کشش نداشتم قدم بذارم...چه حال غریبی داشتم... بمیرم گناه داره...دلم آتیش گرفت وقتی دیدمش...پاهاش معلوم نبود ملحفه ی سفیدی انداخته بودن روش...دستگاه ها هم جلوش بودن و درست نمیشد تشخیص داد ولی واقعا پاش از ران قطع شده... همه یه چیزی میگفتن...یکی میگفت توی بیمارستان قطع شده...یکی میگفت توی آمبولانس قطع کردن ..هر کی یه چیزی میگفت... تا از دخترخاله اش پرسیدیم...میگفت وقتی تریلی میزنه بهش همون موقع پاش قطع میشه و یه جا میوفته...اشکام مهلت نمیدن با لرزش دستام دارم اینارو مینویسم...مینویسم که قدر سلامتیتون رو بدونید و برای دوستم دعا کنید....بمیرم چه دردی رو تحمل کرده...خودش دیده که پاش جدا شده... . . ... چند دقه است رفتم توی فکر و گریه کردم و دوباره دارم مینویسم... سروصورتش همه زخمی و بخیه بود...فشارش از 5 به 12 رسیده(فشار خونش)...مشکل تنفسی داره و از قبل هم که مشکل قلبی داشته... یه چیز دیگه بگم واقعا دلتون میسوزه واسش...بچه ها میخوان اون پای دیگش رو هم قطع کنن..(به مامانش اینا گفته بودن که اگه تا فردا سیاه باشه قطعش میکنیم...ولی یکی از اقوام نزدیکمون توی همون بیمارستان توی بخش اطلاعاتش کار میکنه و رفتم پیشش و بهش گفتم جریان چیه و از همون جا زنگ زد بالا و از نمیدونم کی بود پرسید...بچه ها هیچ امیدی بهش نیست..اون پاشو هم قطع میکنن...ولی به هیچ کس (دوستا و مامانش اینا هیچی نگفتم ...)دعا کنید...فقط همین... دوست پسر رو هم بابای سحر برده بود پاسگاه و یه ماجراهایی داشته...راننده کامیونه هم توی پاسگاه بوده و سند گذاشته و آزاد شده... تا خودم نمیدیدم که سحر اینطوریه باور نمیکردم... امروز توی مدرسمون جشن بود(تولد رسول الله)توی اون مجلس هم کلی دعا کردیم و اشک ریختیم آخر مجلس...شما هم دعا کنید... انشالله که همیشه سالم و سلامت باشید خدا پشت و پناهتون یاعلی بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوستای گلم خیلی وقته ننوشتم البته برای شما... این چند روزه دلم خیلی گرفته... 12 روز مونده به سال جدید... هر خانواده ای یه کارایی داره... یکی سرش به خرید گرمه...یکی به خونه تککونی...یکی به درساش...یکی به دوستاش...یکی به برنامه ریزی برای مسافرتش...یکی جشن عروسی داره...یکی عزاداره...یکی اینوری یکی اونوری.... حالا میخوام یه چیزی براتون بنویسم...این حرفایی که میزنم حقیقت داره...خودم باورم نمیشه...تا نببینمش باورم نمیشه... امروز روز یکشنبه هست و چند ساعت دیگه یکشنبه بود... دیروز وقتی رفتم مدرسه پیش دوستام همه دپرس...گفتن ساره،سحر(یکی از همکلاسیای امسالم) تصادف کرده...گفتم کی کجا چیزیش شده؟؟؟گفتن 5شنبه صبح که داشته میومده مدرسه ساعت 6 صبح...گفتم باچی؟؟؟گفتن با تریلی(کامیون)... یواش یواش فهمیدیم که بله... حالا میگم...از امروز این چیزارو فهمیدم... سحر یه دوست پسر داره به اسم ایمان...اینا همیشه صبحها قرار میذاشتن و باهم میومدن مدرسه...5شنبه صبح هم مثله هر روز قرار داشتن...که سحر تصادف میکنه...الان توی آی سی یو هست...بچه ها یکی از پاهاشو از بالا قطع کردن...(له شده بوده اینجوری که میگفتن...لای چرخهای ماشین گیر کرده بوده...)خلاصه ضربه مغزی هم شده که بردنش آی سی یو...تا دیروز که قطع امید کرده بودن ازش...ما هم زنگ رو زنگ به بیمارستان...درحال حاضر علایم حیاتی رو داره ولی همراه با تپش قلب(مثله اینکه از قبل ناراحتی قلبی داشته)و این خیلی بده...زخمهاش عفونت کردن...اون پای دیگه اش هم کج شده و دیگه نمیتونه راه بره...ممنوع الملاقات هست...بچه هاش براش دعا کنید....خیلی سخته...خدایا اگه صلاحش به زنده موندنه صبری بهش بده...اگه صلاحش به مرگ هست زودتر باشه خیلی بهتره هم واسه خودش هم واسه خونواده اش... چه طوری میخواد زندگی کنه...ما یه خراش کوچیک رو دست پاهامون میوفته صدتا دوا درمون میکنیم ولی این آدما چی؟؟؟من خودمهنوز باورم نمیشه...کسی که تا دو روز پیش توی راه پله های مدرسه میدویدیم و مسابقه میذاشتیم حالا روی تخت بیمارستان افتاده...با پای نداشته... اون از آینده اش خبر نداشت...با دلی خوش مثله همیشه داشت میرفت سر قرارش...پی زندگیش ولی غافل از اینکه چه حادثه ای رخ میده...خیلی دلم گرفته...چه قدر ما ناشکریم....خدا همه چیز بهمون داده و ما ناشکری میکنیم... وااااااااای فکرشو کنید وقتی به هوش بیاد و با یه پا مواجه بشه چه کار میکنه؟؟؟خدایا هرچی صلاخ و خیرش هست پیش بیاد... دیگه نمیتونم بنویسم ...اشکا جلوی دیدمو گرفتن... تورو خدا براش دعا کنید بچه ها...سر نمازتون سر سفره ی هفت سین...وقتی دلتون شکست... خیلی چیزا میخواستم بگم توی این پست ولی دیگه حال و حوصله ی نوشتن ندارم... یاعلی

| Design By : Night Skin |
