تبليغاتX
آغوش آسمان


آغوش آسمان

برای تازه شدن هیچ وقت دیر نیست

تقدیم به مهرم که دلم برای بودنش به اندازه ی ستاره ها تنگه...

در هجوم سخت تند باد...

یک نفر با یک چراغ از راه رسید...

او اگرچه بیگانه اما آشنا بود...

در درون قلب تنهایم یک بغل یاس و اقاقی بود...

و من با هرچه پاکی و صداقت دل به او دادم....

دوستت دارم مهر جونم...

در انتظار آمدنت هستم،تا مرا به سرزمین پاک دلت میهمانی کنی و دنیایم را در حجم بودنت که اکنون همه دنیای من شده پرنمایی..

چشم براهت هستم تا مهربانی ،شور و عشقم را خرج چشمانت کنم...

منتظرت هستم تا دستهای مرا به معراج شانه هایت ببری...

انتظار دیدنت هر لحظه با من است...انتظاری سخت و کشنده...

فقط یه جمله دارم واست گرچه تکراری ولی پر معنا...دوست دارم...خیلی زیاد...

                      

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 9:55 توسط ساره | |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:17 توسط ساره | |

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی. مرد جوان: مرا محکم بگیر .زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.روز بعد روزنامه ها نوشتند: برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 22:15 توسط ساره | |

پسر به دختر گفت:اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد  وگفت:ممنونم!

تا اينكه يه روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود.نياز فوري به قلب داشت از پسر خبري نبود.دختر با خودش مي‌گفت:مي‌دوني كه من هيچ وقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطرش خودتو فدا كني...ولي اين بود اون حرفات...حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچ وقت نباشم.آرام گريست  وديگر چيزي نفهميد....

 

چشمانش رو باز كرد.دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت:چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت:نگران نباشيد.عمل پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد.در ضمن اين نامه براي شماست...!دختر نامه را برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد.بازش كرد.درون آن چنين نوشته شده بود:

"سلام عزيزم!الان كه اين نامه رو مي‌خوني من در قلب تو زنده‌ام.از دستم ناراحت نباش  كه بهت سرنزدم چون مي‌دونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه(عاشقتم تا بي‌نهايت...)"

دختر نمي‌توانست باور كند.اون اين كارو كرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود.آرام اسم پسر رو صدا كرد و قطره‌هاي اشك رو صورتش جاري شد...به خودش گفت:چرا هيچ وقت حرفاشو باور نكردم...

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:19 توسط ساره | |


Design By : Night Skin